داستان کوتاه،بن بست دیوانه

0

داستان کوتاه

چراغ های بند به یک باره خاموش شدند.چند ماهی بود که با هیچ کس حرف نمیزد.چند وقتی بود که ریش هایش را نتراشیده بود.نه.دقیقا از یک ماه و بیست و سه روز پیش ریش هایش را کوتاه نکرده بود.صدای پاشنه ی کفش نگهبان که هر ثانیه یک بار با زمین اثابت میکرد در مغزش مته فرو میکرد.او در حال جنون بود.او مانده بود در وسط یک اتاق که طول آن سه متر در دو متر بود.اتاقی که با اینکه ضلعی از آن میله ای بود اما تنفس در آن سخت شده بود.

سیگار پشت سیگار.حق حق گریه پشت هم.دردی گلوی او را به سختی میفشرد.با خودش حرف میزد.هر چند ثانیه که شروع به زمزمه میکرد با خود شروع به حق حق کردن میکرد.کف سلول پر شده بود از سوخته های چوب کبریت پر بود از خاکستر و ته سیگار.گاهی بر روی کف سلول با پای برهنه راه میرفت.طول سه متر را میرفت و میآمد.پاهایش از سیگارهای نیم سوزکه هنوز روشن بودند و کمین کرده بودن برای سوزاندن پایش سوخته بود.در آن لحظات هی مشت میشد بر روی دیوار.حس جنون و مشت های اجباری که بند های انگشتش را خورد کرده بودند. برای آخرین غذایی که زندان بان تحت اختیار خودش گذاشته بود نون و پنیر را انتخاب کرده بود.ولی هنوز به آن دست نزده بود.نان پنیر او را یاد مادرش می انداخت.وقتی به آن لحظات فکر میکرد خنده و گریه اش قاطی میشد.از خودش خجالت میکشید.با آستینش اشک هایش را پاک میکند.لبحندی تلخ بر لبانش نقش بسته.یاد آن لحظات افتاده بود زمانی که خیلی کوچک بود.زمانی که بچه بود و از زل آفتاب به حوض وسط خانه پناه میبرد.زمانی که از فرار قایم باشک به زیر چادر مادر پناه میبرد.هنوز بوی مادر بوی چادرش در شامه ی او مانده بود.چقدر نیاز داشت که در آغوش مادرش باشد.یاد زمانی افتاده بود که لقمه های نان پنیر مادرش حامی او بود.از این که دلش ضعف میرفت.

دلش ضعف میرفت.چند کاغذ و یک قلم برایش آورده بودند تا نامه ای اگر دارد تا وصیتی اگر دارد تا اگر حرفی دارد به روی آن بنویسد.هیچ چیز نداشت تا بنویسد.بازمانده ای نمانده بودتا بخواهد براش بنویسد.گاه که به این فکر میکرد که هیچ کس نیست تا غمش را بخورد از گریه فریاد میزد.کاغذ هارا پاره میکرد.ارغوان همسرش و بچه هایش که دیگر نبودند.وقتی که او آنهارا تکه تکه در خانه اش دید.وقتی که چشمانش سیاهی رفت وقتی که دیگر هیچ نفهمید چه کسی باور کرد که قرص های آرام بخشش باعث نشده تا او آن ها را کشته.سه سال بود که زندانی بود.وهرشب خواب آن ها رامیدید.گاهی خیال میکرد که شب ها در راهروی بند هدیه وکیوان در حال بازی هستند.مثل آن موقع که گمان میکرد هدیه دارد دم سول از کیوان برادر بزرگترش دارد شکایت میکند.ساعت ها داشت با هدیه صحبت میکرد.چند ماهی بود که توهمی شده بود.برای همین همبندی هایش او را دیوانه خطاب میکردند.چون آخرین سلول بود و ته راهرو سلولش را بن بست دیوانه میخواندن.گاهی داد میکشید ومادرش را صدا میکرد.

کاغذ ها را پاره کرده بود و از سلول بیرون ریخت.بلند شده بود و از دریچه کوچک سلولش به بیرون نگاه میکرد صدای جیرجیرک هااز بیرون می آمد.دو سرباز در آن طرف حیاط با هم شوخی میکردند.به روی تختش باز گشت کمی دراز کشید.انگشتان چهار انگشتش را چهار ضرب میزد به روی زمین.سرش از روی تخت بیرون زده بود فاصله ای با زمین نداشت.مرده ی متحرک شده بود.در آن لحظا ت همه چیز از نظررش میگذشت.گاهی به حرف های عمویش فکر میکردکه همیشه میگفت: زندگی چیه؟همش دروغ همش دغل بازی.از همون اول تا آخرش دروغ گفتن و میگن.مردم انقدر دروغ شنیدن که دیگه مجبورا دروغ بگن.اون ته ته دنیا یکی نشسه دروغارو وزن میزنه واسش گناه مینویسه.ما هم که لیستمون سیاه سیاهه.ولی خدا مجبوره مارو ببره بهشت.مگه ما چی کار کردیم.نون کسیو آجر کردیم؟ آه کسیو در اوردیم؟مال یتیم خردیم؟ ته تهش یه چند رکت نمازه و چند روز روزه.مع الفارق نباشه مردم چه کارا که نمیکنن. ما مگه چی کار کردیم؟خرج زن بچمونو از زیر سنگ جور کردیم اوردیم دادیم تو دهنشون.دستمون جولو خودش دراز بوده نه بندش.

سرش را میخاراند دقیقه ها و دقیقه ها.شوره های سرش خاک های روی سرش از نور ماهی که در سلول بود در هوا معلق بودند.اتاق بوی نم میداد.سلول بوی نم و عرق عجیبی به خود گرفته بود.وقتی یاد چوبه ی دار می افتاد به حرکات تشنج بار بدنش که آویز به طناب دار است تنش لرز میکرد.ثانیه ها میگذشت و او به مرگ نزدیک تر میشد.اگر آدم در حالت عادی بداند ه در حال نزدیکشدن به مرگه خیلی کارا واسه انجام دادن داره.صدای تیک تاک ساعت برای او نت موسیقی شده بود که مرگ را سمفونی میکرد.چند باری از سر شب وقتی چرت میزد خود را خیس میکرد.گاهی وقتی چرت میزد مادرش صدایش میکرد وقتی که از خواب میپرید او گمان میکرد که مادرش آنجاست و فریاد میزد مادر مادر…

وقتی که آب میخورد یادش می افتاد که آخرین آبیست که میخورد.گریه میکرد.

ساعت هل و هوش ۳ بود حرف برای گفتن داشت مخاطب نداشت.کاغذ های پاره شده را دید دلش هوری ریخت مداد را برداشت بر روی دیوار نوشت نوشت.دقیقه ها نوشت اما خسته شده بود.بر روی تخت بازگشت.از بند برایش صلوات میفرستادند.در بالش گریه میکرد دم دمای صبح گوشهایش داغ شده بود.احساس خفگی وبغض امانش رابریده بود.

                                                                   *  *  *

صبح زود دو نگهبان آمدند تا او را ببرند تا جانش را بگیرند.تعدادی از زندانیان که عاقبتشان را میدیدند گریه میکردند.چند پیر بند برایش صلوات میگرفتند.خیلی ها خواب بودند.دو مامور وقتی به سراغ رفتند وصداش کردند متوجه شدند که او خیلی زود به پیش همسرش و فرزندانش رفته بود.گوش هایش سرد بود.از پس ریشهای بلندش تبسمی زیبا بر لب داشت.بدنش یخ کرده بود.

منبع وبلاگ علیرضا فرهی

مطالب مرتبط

اشتراک:

درباره نویسنده

نظر خود را بیان کنید