داستان کوتاه:نامه

0

داستان کوتاه :

تنها مانده بود وخسته.دیگر عشقش تنهایش گذاشته بود.دیگر کسی نبود که به او امید زندگی بدهد.دیگر کسی نبود تا به او ابراز عشق کند.عشقی که او از هم نسل هایش یاد نگرفته بود.عشقی که دیگران را برایش تحسین میکرد اما تنهایی او شکنجه بود برای او.خسته بود از همه کس.از کسانی که او را نمیفهمیدند وعارفانه طناب دار او را هنگام سلام کردن و بوسیدن او برایش میبافتند.اودیگر تنها بود وزندگی برایش حکم بر تنهایی بریده بود.هر روز آفتاب برای او تداعی کننده ی فرد پاکی بود که او همیشه دوست داشت.غروب برایش دل تنگی را کادو میکرد.وشبهایش مانند زندانی حکم بریده ای که با نفس هایش اعدام را جذب میکند بود.

او در تنش زندگی عصف بار غرق غرق بود به طوری که نمیتوانست در تلالو زندگی فردی را بیابد تا برایش مرهم دردی باشد برای عذاب کمتر.هر روز به تمنای زندگی تنها یادگار های عشقش را که دیگر نبود را ذره به ذره جزء به جزء مرور میکرد تازره ای محبت درر آنان پیدا کند.اما نه او دیگر تنها بود و تنها…ناگهان بعد از مدتی تصمیم به نوشتن نامه ای غم بار به عشقش کرد نامه ای که وقت نوشتن او را یاد شاد ترین لحظات زندگی میاداخت و گریه امانش را بریده بود.اوتنها کاغذی پیدا کرد وهر چه دلش میگفت را مینوشت بدون دخالت عقل.اوبا خدا شروع کرد وبا خداهم تمام.او نوشت…

سلام  عزیزم.امیدوارم حالت خوب باشد. من هم خوبم هنوز نفس میکشم.هنوز در این سرزمین هستم که صدای آب در آن صداییست آشنا هنوز میان دست من وسیب سرخ لختی فاصله است.وهنوز نفس من با درختان در تبادل است .ولی تو باور نکن..کمی حرف ته دل مانده که باعث حالت تهوع شده برای من .وقتی من راترک کردی.وقتی من را با آن همه خاطره از خودت تنها گذاشتی-طرز فکرم به دنیا تغییر کرد.وقتی رفتی و تنهایم گذاشتی بدون کمی فکر راجع به من بدون ذره ای فکر راجع به این رابطه ی خوب و سالم که اندی گذشت اما برای من هزاران سال که خوش بود وبس طرز فکر مرا به چالشی عظیم کشاندی.

طرز فکرم راجع به رابطه ها راجع به عاطفه های میان دو فرد راجع به تمام نقاط مشترک در باب دو فرد که یکدیگر را میفهمند ولی نمیفهمند تغییر کرده.فکر من راجع به راستی هستی در رابطه در هر چیزی تغییر کرده.من فکر میکردم در عشق داشته ها ونداشته ها را باید خالصانه گفت.اما در حال میدانم که چه پوچ بودم.حال برای تو باز گو میکنم حقیقت.تمام عشق و عاشقی پوچ است.تماما فیلمیست درام.تمام این عواطف که هر کس دم به دم از آن سخن میگوید دروغی بیش نیست.عزیزم..از آن زمان که تن رابهتر شناخته ام در چشم من جان نه چندان جان بوده.وهر چه پایدار است نیز مجاز شاعرانه بوده است..ولی زهی خیال باطل به پوچ بودن همه چیز و همه کس.فکر لخت مرا لباس عقل باید نه لباس عشق.اکنون باورهایم کاریست گران و من مرد کهن این بزم نیستم.مرا همیشه جنگی بوده میان تن خود و مغز ومنطق وقانون قلم.عزیزم..اوتللو ودزموند..امیر ارسلان وفرخ لقا..بیزن ومنیزه..خسرو وشیرین..زهره منوچهر..رومئو و زولیت..لیلی مجنون..کلئوپاترا و اسکندر..تمام این عشاق مضحک که هزاران سال است مردمان را فریب میدهد خیالی بیش نیستند.تنها دروغ بوده ودروغ چون عشقی از آنان در میان نیست تنها یک چیز در میان است خدا و خدا.این عشاق را تنها بهره عبرت نوشته اند.همین.این زرفای عقل من است برای تو که پاک بودن پیشه ی توست.این نامه را میخوانی اما سطحی نگری آزارم میدهد.چرا که آنرا دیگر بار با عقلی بیشتر بخوان.زرتشت گفت نوازندگان را عقلی در میان نیست تنها عشق است که هست.باید دانست که زرتشت نیچه هم خام گویی را تبهر داشته.عزیزم این روز ها از قرقر دیوارهای بی احساس خسته شده ام.از سازهای ناکوک از تمام غذاهای روح از قواهای انسانی خسته ام.خستگی من را یک دلاک بود که نیست پس حکم من را به خستگی بریده اند به کوفتگی به رنج درد.اما میسازم وذره ذره کم میشوم و میسوزم با این سر دردی که مانند مگس احساسی که نمرودوار در حال کشتن من است.با این دیوارها با همه چیز.شاید عشق با لب های گوشتالوی نیمه باز با چشمانی ترکمنی برای صادق هدایت دروغ بود که او را دو ماه وچهار روز مزحکه ی خود کرد.هنوزهم نمیدانم دلیل نوشتن.این نامه را خیلی وقت است نوشتم با زبان خودم.ومن الانه غرق غرقم………لحظه ها خواهند گفت و شهادت باید/بگویند روزی عشقی بود شاید شاید.

نوشته علیرضا فرهی

مطالب مرتبط

اشتراک:

درباره نویسنده

نظر خود را بیان کنید