داستان کوتاه-جایی برای زندگی

0

داستان کوتاه-جایی برای زندگی

دیگر از زندگی در میان مردم خسته شده بود.چمدانش را پر کرده بود.خرت و پرت هایش را در آن ریخته بود.بهترین کتابش.یادگاریی از بهترین دوستش.

جایی برای زندگی,داستان کوتاه,فلسفی,فرار,پدر,مادر,کوچه,تنهایی,

جایی برای زندگی

گریه امانش را بریده بود.فکرش دیگر کار نمیکرد.از حق حق خودش خودش خجالت میکشید.باران بر زمین مشت میکوبید.در همین حال دستش که دسته ی چمدان را گرفته بود هی عرق میکرد و او هی دسته را به دست دیگری میداد.گاهی صدای پای خودش را میشنید در آن هوای بارانی در فکرش به آن ریتم میداد وخودش از رفتار فکرش خجالت میکشید.

او هر کاری میکرد تا خود را تخلیه ی ذهنی کند.جنگ اعصاب ها دیگر برای او نا نگذاشته بود.خود را که یافت خیس خیس بود.او در جاده ای بود که پایانی نداشت.جاده ای زیر باران تنهای تنها.هیچ کس آنجا نبود.هیچ جنبنده ای آنجا نبود.هیچکس نبود تا با او هم مسیر شود و از سوز او بکاهد.دیواره های خیابان را دکان هایی تشکیل میداد که کرکره هایشان خودنمایی میکرد.صدای زوزه ی باد سرد در خیابان میپیچید و وهم خیالی برای او ایجاد میکرد.حقحق هایش به ناله هایی تبدیل شده بود که دل درختان کنار خیابان را ریش میکرد.

موهای خیس او با اصابت به صورتش چهره ی او را سرد کرده بودند.داخل کفش هایش پر آب بود.بدنش رو به تحلیل میرفت.در راه بود که پسرکی کنار خیابان توجهات را به یکدیگر معطوف کرد.هردو به یکدیگر نگاه کردند ولی دختر نمیتوانست جلو گریه ی خود را بگیرد.پسرک لباسی کهنه داشت.چتری قدیمی داشت که فنرش از دو جا شکسته بود.پسرک به دختر زل زده بود و دختر خجالت کشید و روی خود برگردانید.دیری نپایید که پسرک از خیابان و از چشمان دختر محو شد.دختر نمیدانست که چه در انتظار اوست.ولی هرچه بود را در لحظه به پیشینه- اش در خانه ترجیح میداد.به عقب نگاهی کرد هیچ کس نبود.هیچ کس نبود تا بخواهد او را برگرداند.کسی نبود تا او را از رفتن نهی کند.در ته دلش دوست داشت کسی مانع او باشد. میخواست که پدرش بیاید و اورا به زور به خانه برگرداند.دوست داشت پدرش بگوید دخترم دخترم.او این نوا را میخواست.ته دلش راضی به برگشتن بود.غروری کاذب پتک نرفتن را برایش میزد.هرچه با خود میگشت تا دلیلی برای رفتار های پدرش پیدا کند هیچ نمیافت.صورتش دیگر سرد سرد شده بود.موهایش در زیر شالش خیس خیس بود.خسته بود از این همه فقر فکری.خسته بود از این بی اعتمادی های پدر.واعتماد هایش به دیگران.کاش مادرش بود.الان به او نیاز داشت.الان بود دستان گرم اورا میخواست.الان بود که دوست داشت در بغل او گریه کند.نمیدانست برای چه.او سرش به کتاب گرم بود .اوکه درس میخواند.او فقط آزادی میخواست.او آنقدر میدانست که آزادی را بفهمد.به ایستگاهی رسیده بود که زیر مشت و لگد های باران در حال له شدن بود.به زیر سایبان ایستگاه به صندلی نریسیده به آخر از سمت چپ پناه برد.صندلی سرد بود آما صندلی های دیگر که خیس بودند بهتر بود.چمدان را روی آخرین صندلی گذاشت.نیم تنه بالا را روی آن ولو کرد.به لای دستش پناه برد.لحظه ای آرامشی گرفت.آرامش در آن لحظه برایش مضحک بود.اما لحظه بر مضحک بودن نیاز داشت.نیاز داشت تا آرامش بگیرد.

ته دلش ضعف میرفت.خالی بود.چشمانش را بسته بود.لحظاتی بعد بر روی صورت دختر لبخندی زیبا پدیدار شده بود.بدنش هر بار با تنفسش به حرکت در میآمد.دختر داشت خواب میدید.بدنش از فرط خستگی فلج شده بود بر روی چمدانش.او داشت خواب میدید.خواب زمانی که با خانواده اش کنار هم دور آتش در حال خوردن شیرینی کشمشی بودند.دخترک از فرط شادی در خواب میخندید.لبخند دختر در خواب بسیار زیبا بود.در خواب مادرش هم بود.صورتش چه شیوا بود.پدرش برادرش چقدر خواب شیرینی را برای او رقم میزدند.به شیرینی کشمش.او بود و ایراد های برادرش که ای وای چقدر کشمش هایش زیاد است.او تنها میخندید.باران بر روی سقف ایستگاه مشت میکوبید.دختر خواب بود.

* * *

چند لحظه بعد ماشینی ایستاد.دو نفر توجهشان به دختر جلب شده بود.یک دقیقه ای را آنجا سپری کردند.بعد شیهه کشان از فرط شادی بسوی او رفتند.و از سکوت همیشگی کوچه های شهر بهره بردند.چند لحظه بعد چمدان در ایستگاه منتظر دخترک بود.

ر-۵/۱۰/۹۱

مطالب مرتبط

اشتراک:

درباره نویسنده

نظر خود را بیان کنید