داستان کوتاه : نوچ بستنی…

0

داستان کوتاه

هوا گرم بود.این را از چکه چکه بستنی آب شده در دست آن کودک میشد فهمید.کودکی که پیراهن بر تن نداشت.و روی بدنش نوچی را میشد حس کرد.اما او این را حس نمیکرد.پوست سینه و شکمش آفتاب سوخته شده بود ودیگر لطیف و بچه گانه نبود.او لاغر بود و آفتاب سوخته.اسمش را نمی دانستم.او با تمام وجود بستنی را میخورد.دستانش از شیر بستنی کاملا سفید شده بود.او گریه میکرد و میخورد.گریه ی درد ناک و ناله اندودی که حلوا حلوا میکرد شنوا را.موهای کوتاهی داشت.موهایی که انگاری با ماشین های دستی کوتاه شده بود چون قسمت هایی از آن هنوز باقی مانده بود.شلواری پایش بود که انگاری خیلی وقت پیش اندازه اش بوده یا شاید هم انموقع برایش بزرگ بود.نمیدانم.پایش برهنه بود و از درد بی رحمی آسفالت های داغ سیاه بود و ضمخت.التماسانه بر گلوی مادر چیره شده بود.چیرگی که انگاری ترسی بود از بازگشت به آسفالت های داغ این شهر خشن.او گلوی مادرش را سفت چیره بود و مادر بدون آنکه به وزن و شرایط موجود دقت کند پای او را گرفته بود.

مادر غرق بود در بی اهمیتی و بی توجهی. غرق بود در چادر سیاه که گرما را دوچندان میکرد.تنها از صورت مادر چشمان او معلوم بود و احساس خفگی از شرم التماس های بی جواب.مادر مادر جوان بود و برنای سن اما پیر بود در ظاهر و فکر. گویی زمانی او خود مادر خویش را با بستنی آب شده گرفته بود که انقدر بی طاقتی در چشمان مادرانه اش بوده و این چندش فقر عذابش داده و هیچگاه جوانی را حس نکرده.

او تمنای کمک داشت نه از روی ترحم بلکه از روی  تامل در همزاد پنداری با هم نزاد های خود.آن دو در زیر آفتاب شکنجه میشدند به دست قانون جنگل و طبیعت در وسط شهر. بی معنا بود اما حقیقت آلود.قانونی که به او میفهماند سیر بودن را همیشه به بستنی آب شونده بفروشد.چون او همیشه بازیچه ی طبیعت بوده اما بازیگر آن نبوده.در چهار راهی بودیم که خیلی شلوغ بود ولی آنان آندو معصومان هیچگاه دیده نمیشوند.مردم همه به دنبال مشغله ی خود غرق غرق هستند.وغریق نجات هم نزاد و هم نوع خود نیستند.چه میگویم این چیز ها در گرما بی معنا بود.هر کدام از مردم بیرحمانه برای آنها اسمی میگذارند و عارفانه قضاوت میکنند.یکی اینان را تکدی گر میخواند دیگری گدا بعضی اینان را دروغ گو میداند و گاهی هم بدکاره.گرمای موتورهای ماشین ها هم بر گرمای جامعه میافزاید.همگان در ماشین ها پیاده رو ها وسط خیابان و پل های عابر پیاده خالی بودند از فکر و درک در باره ی اینان.بچه هایی که بستنی خود را بدون آنکه آب شود بدون آنکه دستشان نوچ شود میخورند.بچه هایی که خود را برای مادر هایشان لوس میکنند.کودکانی که تنها دغدغه ی آنها خوردن تنقلات دیگر بعد از بستنیست.آنها که بوسه های مادران آنان در کودکی به آنان آرامش میدهد و آنان صادقانه تشک خود را خیس میکنند.نمیدانستم این مادر هم بوسه میزند بر صورت فرزند آفتاب سوخته ی نوچ خود؟در آن لحظات نمیدانستم آیا این کودک هم جایش را خیس میکند؟آیا او هم تنقلات دارد یا تنها همیین بستنی برایش از زندگی جامانده؟واز رد زندگی تنها برایش همین دلخوشکنک مانده که او هم فانیست و رو به نابودی.و زنهایی که که در جلو ماشین های مردان خودنشسته اند و به دور از غم و نگرانی سیری شکم فرزندان خود.زنهایی با مسئولیت های تعریفی زنهایی که دغدغه آنها سرخاب و سفیداب هایشان است.زنهایی با پشتوانه های گرم با دلخوشی های زیاد.آیا این مادر هم سرخابی میزد برای جلب توجه مرد خویش؟اوهم دلخوشی داشت؟راستی مرد او کجا بود؟او مردی داشت؟در کمال نا باوری من هیچ نمیدانستم.سبز شد.رفتیم.مانندند.سوختیم.ندانستیم.

                                                                                 .پایان.

نوشته …علیرضا فرهی

مطالب مرتبط

اشتراک:

درباره نویسنده

نظر خود را بیان کنید