وجدان.محمدصالح اعلاء-دستنوشته ای جالب از محمدصالح اعلاء

0

وجدان.محمدصالح اعلاء-چرک نویس های اعلا

غروب جمعه با کجاوه لیلی به سمت رادیو می‌تاختم، سراسیمه، که تا بازار،‌ میدان پانزده خرداد راه زیادی است.

محمد صالح اعلا

محمد صالح اعلا

 

 

 

برنامه زنده دارم، البته من عادت دارم در حال رانندگی ترانه بگویم، یکی در حال رانندگی و یکی هم در تاریکی، آنهم پیش از خواب. البته من شب‌ها بیدارم، چون اصلاً نان‌آور شب‌ام، کمی هم مجنون‌ام، که گفت: مجنون کسی است که چشم دارد و خواب‌اش نمی‌برد.

برگردم به غروب جمعه، با کجاوه لیلی، از در خانه که راه افتاده بودم، یک بیت ترانه گریبان‌ام را گرفته بود، بیت این بود، یه ببری در نگاه توست که بر صیدش نظر دارد، من می‌رفتم و دایم روی لب تکرار می‌کردم، یه ببری در نگاه توست…

بارها آنرا خواندم، دیدم ترانه جلو نمی‌رود، بنابر این تصمیم گرفتم آنرا به آواز بخوانم، که به تجربه آموخته‌ام آواز خواندن کمک به باز شدن مسیر ترانه می‌کند، از قضا زبان‌ام باز شد، نرسیده، به میدان آفریقا ادامه بیت را به آواز خواندم. یه پیری در نگاه توست که بر صیدش نظر دارد، نه می‌غرد نه می‌جنگد، که من پیرم و از حال‌ام خبر دارد.

همین بیت جدید باعث می‌شود به کلی ترانه را رها کرده و به پیری تفکر کنم، حالا میدان آفریقا را رد کرده‌ام، همچنان میرانم و به پیری فکر می‌کنم، از خود می‌پرسم آیا من پیر شده‌ام؟ چقدر پیر شده‌ام؟ کدام‌یک از اعضاء‌ام پیرتر شده‌اند، نگاهی به آینه ماشین می‌اندازم، کمی کنار شقیقه‌هایم سفیدند، اما هنوز موی سیاه بر سفیدی تفوق دارد، اینطرف و آنطرف ریش هم سپید است، باز از خودم می‌پرسم آدمی تنها صورت ظاهرش پیر می‌شود، یا اعضاء باطن و پنهان‌اش هم پیر می‌شوند مقصودم قلب و مغز و اینها نیست، کنجکاوی‌ام بیشتر معطوف به مدرکات پنهان شده مثل وجدان است، ولی همین که یاد وجدان‌ام می‌افتم، حالی به حالی می‌شوم، به خودم می‌گویم، راستی مدتهاست از وجدان‌ام بی خبرم، نه او سر به من می‌زند و نه من از او سراغی گرفته‌ام، به نظرم بار آخر که وجدان‌ام را دیدم/ خانه خودمان بود، من و اهل خانه همه خنده به لبها مالیده بودیم، دهان‌ام پر نقل و شکر بود، تلفن زنگ زد، خانمی گفت: من و بچه‌هایم دیشب بدون شام خوابیدیم، راه‌امان هم دور است، حتی نمی‌توانم خودم را به شما برسانم که کمکی بگیرم. ساحتی اثیری بود، آخرین بار آنجا همدیگر را دیدیم، آنهم برای لحظاتی کوتاه، پس از آن هم دیگر با هم معاشرتی نداشته‌ایم.‏

بنابر این مثل اشخاص ملنگ، چند بار با صدای بلند می‌گویم، وجدان جان سلام، وجدان عزیزم چطوری چه خبر؟ اصلا تو کجایی؟ هیچ سراغی از ما نمی‌گیری؟ من گرفتارم، فرصت سر خاراندن ندارم، شما چرا یادی از ما نمی‌کنی؟

وقتی می‌بینم پاسخی نمی‌دهد، ساکت می‌شوم. راهنما می‌زنم، می‌پیچم دست چپ، خیابانی که می‌خورد به بزرگراه مدرس، همان خیابانی که روبرویش فروشگاه شهروند است، در آنجا شروع می‌کنم به خواندن فاتحه برای آقای مهندس اعتمادی، پدر آقای خشایار اعتمادی که یک شب با خانواده میهمان ایشان بودیم، چه شب خوشی بود، همان یک شب ایشان را دیدم، یکی دو سال بعد هم شنیدم از جهان خارج شده‌اند، بنابراین هر بار که از آن خیابان می‌گذرم، برای ایشان فاتحه‌ای می‌خوانم، اصلاً من هر دفعه از در خانه کسی که درگذشته بگذرم، برایش فاتحه‌ای می‌خوانم، امّا همین که پیچیدم توی بزرگراه مدرس نرسیده به عباس‌آباد، احساس کردم کسی به من سلام می‌کند، با صدایی ضعیف، خیلی ضعیف، جوری که خیال کردم، اشتباه شنیده‌ام، اما کمی که جلوتر رفتم، باز همان صدا را شنیدم که سلام کرد. دستپاچه اینطرف و آنطرف را نگاه کردم، دیدم همه شیشه‌ها بالاست، رادیوی ماشین هم خاموش است. از آینه جلو، عقب را وارسی کردم. دیدم هیچکس نیست، به خودم گفتم خیالاتی شده‌ام که من مادرزاد مرد خیالاتی‌ای هستم، امّا باز همان صدا را شنیدم که گفت: محمّد جان من‌ام، نشناختی؟ هیجان‌زده گفتم: نه. شما کی هستید؟ چرا بلندتر حرف نمی‌زنید؟ مثل اینکه صدایتان از ته چاه در می‌آید، شما کی هستید؟ باز همان صدا گفت: محمد جان من‌ام، وجدان‌ات، حق داری ما را بجا نیاوری، عزیزم ناخوش‌ام، مدتهاست ناراحتم.

یادم افتاد که آنوقتها ما با هم حرف می‌زدیم، صدای وجدانم اینطور نبود، پرز صداش متفاوت بود، بنابراین با تعجب گفتم: چرا صدای‌اتان اینقدر تغییر کرده؟ گفت: محمد جان مگر خبر نداری؟ گفتم: نه، چه شده؟ گفت: پس تو از هیچی خبر نداری. اگر الان کاری نداری، لطفاً بزن بغل، کنار بزرگراه بایست تا برایت بگویم.

من با شرم گل‌بهی می‌گویم: شرمنده‌ام، من باید خودم را به رادیو برسانم و برنامه زنده دارم، خواهش می‌کنم یک قرار دیگر بگذار، مثلاً هفته پیش رو…‏

وجدان‌ام گفت: من که حرفی ندارم. باشد، به شرطی که تا هفته آینده باشم، من ساعت ماشین را نگاه کردم، دیدم هنوز پانزده دقیقه‌ای فرصت دارم، ولی‌ای خدا، این چه اتفاقی بود، آخر اینها را به چه کسی بگویم که باور کند، باور کند که من امروز جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۱ صدای وجدان‌ام را شنیدم، البته همه صدای وجدان‌اشان را می‌شنوند، امّا من صدای بلندش را شنیدم، صدای واقعی‌اش را، خواب نیستم، بیدار بیدارم. در حال رانندگی‌ام، با حواس جمع، ببین، رسیده‌ام به میدان هفت‌تیر، اینجا هم باید برای پدر آقای مهران مدیری فاتحه‌ای بخوانم.

ولی از حالا تا هفته آینده چگونه منتظر وجدان‌ام باشم؟

نرسیده به کریم‌خان به خودم می‌گویم فهمیدم، فهمیدم، با بیقراری منتظر می‌مانم…‏

 

محمد صالح علاء – مشاور فیلم درمانی و زیبایی شناختی سایت سلامتستان

مطالب مرتبط

اشتراک:

درباره نویسنده

نظر خود را بیان کنید